تبليغاتX
چراغ خاموش
 

نیستی.

همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:38  توسط مهتاب  | 

باشه.

فقط خودت.

خودت و دیگه هیچ کس.

اما قرار نبود خودت هم نباشی...بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:28  توسط مهتاب  | 

 

سر انجام بعد از روزها و روزها و روزها پسر پادشاه برگشت.

بالای درخت رفت و دختر نارنج و ترنج رو دید:

ـ چرا موهات کم و وزوزی شده؟

ـاز بس روزها باد به موهام وزیده و آشفته ش کرده.

ـچرا پوستت سیاه شده؟

ـ از بس روزها توی این آفتاب سوزان منتظرت نشستم.

ـچرا صورتت آبله زده؟

ـاز بس پرنده ها به صورتم نوک زدند.

ـچرا چشمات ریز شده؟

ـ از بس چشمامو به راه تو دوختم و تنگشون کردم که از دور دست ها تو رو ببینم....

...

...

پسر پادشاه از بالای درخت پایین جست و از همون راهی که اومده بود به قصر برگشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:21  توسط مهتاب  | 

 

چشمه دنبال کوهی می گرده که رو شونه ش جاری بشه

جاری جاری جاری با حس کردن تمام محبت کوه بی کم شدن ذره ای از طاقت کوه...

...

..

دنیای ما پر از چشمه ست.

چشمه چشمه چشمه و تا چشم کار می کنه هیچ کوهی پیدا نیست!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:15  توسط مهتاب  | 

 

گریه می کنم

گریه می کنم

گریه می کنم

بی آنکه به تو فکر کرده باشم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:33  توسط مهتاب  | 

 

صبح شده و من هنوز دوستت دارم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط مهتاب  | 

حقش این نبود

حق من و ل ا ک پ ش ت م این نبود

مگه چیکار کرده بودم نامرد عوضی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:58  توسط مهتاب  | 

 

چه فایده چه فایده چه فایده

چه فایده وقتی حافظه ی آدما رو نمی شه پاک کرد؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:56  توسط مهتاب  | 

 

چیه هی می پرسی کجایی کجایی؟

نکنه این جا م نباس بیام؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:55  توسط مهتاب  | 

 

شب شده این چراغم که خاموشه...

اصلا بخورم زمین به درک

بخوابم بخوابم بخوابم که دیگه هیچ وقتم صبح نشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:54  توسط مهتاب  |