نیستی.
همین.
فقط خودت.
خودت و دیگه هیچ کس.
اما قرار نبود خودت هم نباشی...بود؟
سر انجام بعد از روزها و روزها و روزها پسر پادشاه برگشت.
بالای درخت رفت و دختر نارنج و ترنج رو دید:
ـ چرا موهات کم و وزوزی شده؟
ـاز بس روزها باد به موهام وزیده و آشفته ش کرده.
ـچرا پوستت سیاه شده؟
ـ از بس روزها توی این آفتاب سوزان منتظرت نشستم.
ـچرا صورتت آبله زده؟
ـاز بس پرنده ها به صورتم نوک زدند.
ـچرا چشمات ریز شده؟
ـ از بس چشمامو به راه تو دوختم و تنگشون کردم که از دور دست ها تو رو ببینم....
...
...
پسر پادشاه از بالای درخت پایین جست و از همون راهی که اومده بود به قصر برگشت.
چشمه دنبال کوهی می گرده که رو شونه ش جاری بشه
جاری جاری جاری با حس کردن تمام محبت کوه بی کم شدن ذره ای از طاقت کوه...
...
..
دنیای ما پر از چشمه ست.
چشمه چشمه چشمه و تا چشم کار می کنه هیچ کوهی پیدا نیست!!
گریه می کنم
گریه می کنم
گریه می کنم
بی آنکه به تو فکر کرده باشم..
صبح شده و من هنوز دوستت دارم....
حق من و ل ا ک پ ش ت م این نبود
مگه چیکار کرده بودم نامرد عوضی؟
چه فایده چه فایده چه فایده
چه فایده وقتی حافظه ی آدما رو نمی شه پاک کرد؟؟؟؟؟؟؟؟
چیه هی می پرسی کجایی کجایی؟
نکنه این جا م نباس بیام؟
شب شده این چراغم که خاموشه...
اصلا بخورم زمین به درک
بخوابم بخوابم بخوابم که دیگه هیچ وقتم صبح نشه...